
بسان بنــایی مستحکم؛
پـــی در خاک و ســـر بر آسمـــان...
چون به زمانه سســـتی نامردمان بام و برت بفرسایند..
به روزگاری دگر..
مردمانی نیک،
قامت ها به یادت راست گردانند...
"مــَــــد مَکـــــس"
ساخته: جرج میلر

جرج میلر پیش از آنکه به فیلمسازی روی آورد یک پزشک بوده است. پزشکی که از دریچه علم و به تعبیری جراحی پدیده های دردناک اجتماع به سینما می نگرد. فیلمسازی که علاقه وافرش به سینما بر انگیزه های تحلیلی و دغدغه های اجتماعی اش پیشی نمی گیرد. ازین رو شاید پر بی راه نباشد که او را جراح سینما بنامیم. او درعین حال که سینما را ابزاری برای پیشبرد اهداف انسانی می داند احترام به شعور بصری مخاطب و ارائه یک اثر سینمایی در متعالی ترین وجه تکنیکی و زیبایی شناسانه را هم به دقت مد نظر قرار می دهد.

میلر پس از گذراندن یک دوره فیلمسازی در دانشگاه ملبورن با بایرون کندی، در ساخت اولین قسمت "خشونت در سینما" همکاری کرد و خود را آماده پرداختن به اولین اثر شخصی و منحصر به فردش یعنی مد مکس نمود. او برای ساخت "مد مکس 1" بسیار مصمم بود برای همین بعنوان پزشک اورژانس مشغول به کار شد و تلاش بی وقفه ای را برای تامین هزینه ساخت این فیلم آغاز کرد تا اینکه تمامی این تلاش ها به ثمر رسید و طی یک برنامه ریزی بسیار دقیق و حساب شده و با کمک برادر و همکاران صدیق اش فیلم با هزینه بسیار پایین و معجزه آسای چهارصد هزار دلار ساخته شد. او و همکارانش تمهیدات بسیاری برای پایین آوردن هزینه ها انجام دادند. بعنوان مثال برای نبردهای جاده ای که محور اصلی فیلم را تشکیل می دهند و نیاز به استفاده از تعداد زیادی ماشین یکی از الزامات اصلی بوده، با توجه به بودجه محدود، بسیاری از ماشین ها پس از تصادف، رنگ و یا تعمیر می شدند تا دوباره مورد استفاده قرار بگیرند.
داستان فیلم در دورانی از زندگی بشر اتفاق می افتد که لمپن ها و اوباشِ ماشین سوار و موتور سوار بر جان و مال و هستی مردم غلبه پیدا کرده اند. کوه ها و صحرا ها و جاده ها جولانگاه ایشان و شهرهای متروک و مرده کمینگاه و مامن آنهاست. هیچ جنبنده ای از آفت خشونت و بی رحمی آنها در امان نیست و جان مردم در حکم بازیچه ای در دستان آنان قرار دارد. به مرد و زن و زنده و حتی مرده تجاوز می کنند و همجنس گرایی و شاهد بازی از آیین های مورد ستایش آنهاست. و در این میان بدا به حال بخت برگشته ای که نادانسته پای در این صحراها و جاده های مرگ بگذارد. از سوی دیگر یکی از اصلی ترین اهداف آنها از غارت و چپاول، دستیابی به سوخت است. زیرا بدون سوخت طی کردن مسافت های طولانی و تعقیب و گریز با مردم و پلیس عملا امکان ناپذیر است. بنزین در حکم خونی در رگهای آنهاست و بدیهی است که نقطه ضعف ایشان تلقی می شود. در این میان تنها حریف واقعی این دار و دسته پلیس جاده است. اما نکته جالب توجه اینجاست که حتی پلیس هم در دستگیری و به چنگ انداختن آنها اسیر خط قرمزهای مبهمی ست. در حقیقت هیئت حاکمه با درگیر کردن پلیس در امور اداری و کاغذ بازی دست آن را در غلبه و پایان دادن به کار اوباش بسته است. گویی حکومت خود خواستار ادامه یافتن این بازی مرگبار است و بطور غیر مستقیم از شیوع و گسترش قتل، خشونت، تجاوز و همجنس گرایی حمایت می کند تا نیروی پلیس در نسبت با غارتگران در تعادل قرار گیرد و برنده ای در کار نباشد.

این قاعده اما جایی شکسته می شود. با قتل دلخراش یکی از افسران ماهر پلیس جاده بدست غارتگران، رئیس پلیس جاده که خود از این وضعیت به تنگ آمده دست مد مکس (مل گیبسن) یکی از کارکشته ترین ماموران و رانندگان خود را - که صمیمی ترین دوست افسر مقتول نیز هست - باز می گذارد تا در راستای انتقام از اوباش آنچه را که خود صلاح می داند بدون آنکه مدرکی به دست دولت بدهد انجام دهد.

در حقیقت میلر به پیشگویی می پردازد که اگر قرار باشد بشر به همین منوال اختیار خود را در کف زورگویان و جاه طلبان بگذارد چه آینده و سرنوشتی در انتظار اوست. او با تیزبینی و درایتی موشکافانه تیپ و مدل لباس غارتگران را از تیپ هایی انتخاب کرده است که در جامعه سرمایه داری بسیار مورد استقبال عوام هستند. و یا در تمثیلی دیگر چاشنی ای از عرفان مسلکی شرقی و توهم خود بودا انگاری را در ساختار شخصیت سردسته غارتگران لحاظ کرده است تا نمادی از دور شدن انسان مدرن از تعمق و تفکر و در عوض گرایش روزافزون اش به خرافه و جادو بوجود آورد. میلر به وضوح نظم، منطق و دیدگاه علمی را در برابر بی نظمی و لمپنیسم قرار می دهد و با استفاده از نماهای بسیار خلاق، پیش بینی ناپذیر و پر هیجان، حکمتی غنی و بعدی تازه بر ساختار یک مبارزه جاده ای می افزاید تا شور و شعفی خاص در اذهان تشنه عدالت ایجاد کند. تاکید ظریف میلر بر علم و دستاوردهای آن در خدمت عدالت در صحنه ای از فیلم تجلی پیدا می کند که یک مکانیک، موتور جدید و مخصوصی را برای مکس طراحی می کند تا بتواند با استفاده از آن در جاده با سرعتی مضاعف از غارتگران پیشی بگیرد. و دست آخر موسیقی سمفونیک و پر ابهت "برایان می" صحنه های فیلم را لحظه به لحظه همراهی می کند تا با تشدید دیدگاه علمی میلر تاکیدی باشد بر ماهیت نفسا علمی و عقل گرای موسیقی سمفونیک؛ موسیقی ای که در هیاهو و جنجال تبلیغات سرمایه داری و سهل انگاری ها و ساده پسندی های طبقه متوسطِ دورانِ مدرن بسیار پیش از آنکه درک و هضم شود به دست فراموشی سپرده شده است.

منابع مورد استفاده: IMDB, Wikipedia

بنا به تقاضای بعضی از دوستان علاقمند فایل صوتی کامل قطعه پیروزی اولین اثر استاد علی رحیمیان رو آپلود کردم. این اثر هنوز منتشر نشده و حقوق معنوی اون متعلق به آقای رحیمیان هست، برای همین با کیفیتی متوسط در اختیار دوستان قرار می گیره. می توانید قطعه را از لینک زیر دانلود کنید:
...شب در خون غلتيد
روز از درون خون جوشيد
تا سر زد سپيده از بام خاور
شد سوگ اهريمن
زد خنده چهره ميهن...
اديب سينماي ايران!
«شعار و كليشه» و آنها او را رها نمي كنند؛
يادداشـتـي بـر "وقـتي همه خـوابيم" آخريـن ساختـه بيضـايـي

بيضايي طرفداران و مدافعين بسياري دارد. ما، بيضايي را از طريق تبليغات همين طرفداران و مدافعينْ شخصيتي شناخته ايم نخبه و معترض؛ شخصيتي كه هميشه بر خلاف جهت آب شنا مي كند! و با اينكه اجازه فيلم ساختن ندارد هر چند سال يك بار فيلمي هم مي سازد كه مثل خيلي فيلم هاي ديگر با اكران آن مخالفت مي شود. ولي دست آخر هم اكران جانانه اي مي شود، هم تبليغات گسترده اي و هم استقبال جانانه تري. و آن را دوستي از سوپر ماركت! خريداري مي كند و ...
در جامعه هنري ايران كه خود بخشي از طبقه متوسط است اصولا جريانهايي جذب و از آنها بت سازي مي شود كه نمودي بسيار افراطي، شعاري و كليشه اي داشته باشند. امري كه به آسيب شناسي طبقه متوسط در ايران باز مي گردد. و بر همين اساس هم تعبير و برداشت اين طبقه از نخبه و نخبگي، جهت آب و خلاف جهت آب... همه و همه دستخوش تغيير و تحول ماهوي مي شود. شيوه تقسيم كار و نحوه ارتزاق مادي طبقه متوسط در نحوه تصميم گيري ها و انتخاب هاي اين طبقه همانند طبقات اجتماعي ديگر تاثير بسزايي دارد و در اين مورد خاص هم دليل هر گونه سطحي نگري، كم خواهي و كليشه دوستي را بايد بر مبناي ساختار اقتصادي حاكم بر همين طبقه جست و جو و ارزيابي كرد.
"وقتي همه خوابيم" برايند تمام تفكرات و برداشت هاي بخشي از طبقه متوسط يعني بخش عمده اي از جامعه هنري ايران است كه بنا به يك سري معيارهاي درون گروهيْ از خود برداشتي روشنفكرانه و متفكرانه دارد. شيوه فكر كردن بيضايي برآيند همين تصورات، و منش فكري اين قشر همزمان متاثر و تقویت کننده آن است.
به تعبيري واضح تر تفكري سهل انگارانه كه مطالعه و انجام برخي مراسم و آيين هاي روشنفكر نمايانه را بمعني متفكرانه زيستن و پيشروانه انديشيدن مي داند. برآيند چنين نظرياتي در روح و جسم "وقتي همه خوابيم" بوضوح جريان دارد. امري كه مدافعين اين جريان بهيچ وجه نخواهند پذيرفت و زير بار آن نخواهند رفت.
طبقه متوسط ايران به مقتضاي قوانين حاكم بر ساختار خود و بصورتي نا خودآگاه در پي رسيدن به طبقه بالايي يعني طبقه ثروتمند است و فرايند هاي حاكم بر شيوه ارتزاق و در حقيقت ناكامي هاي مادي خود را از طريق ابزاري كه در دست دارد به هر نحو توجيه و تفسير مي كند.
طبقات اجتماعي زماني مي توانند به آزادي واقعي در فكر و انديشه، و حاكميت آن بر زندگي خويش دست يابند كه " نفس آزادي و رهايي از قوانين حاكم بر طبقه خود " را سرلوحه تمام امور قرار دهند. طبقه ثروتمند آزادي از بي رحمي و بي غيرتي، طبقه متوسط آزادي از تمناي ثروت و لودگي، و طبقه تهيدست آزادي از بند جبرگرايي و تقدير باوري را. در اين ميان موقعيت طبقه متوسط از تمامي طبقات ديگر حساس تر است و به اقتضاي آنچه كه برايش پيش آمده، بايد از فرصتي كه براي انديشيدن دارد نهايت استفاده را بعمل آورد. زيرا در غير اينصورت احتمال اينكه در دام بلاي دو طبقه بالايي و پاييني بيافتد بسيار زياد است. و همانطور كه نمود عيني آن را در جامعه مي بينيم اين امكان هست كه رفتارش به تركيبي از دريوزگي ثروت و توهم/خرافه پرستي بدل شود.
زمانيكه چنان طرز تفكري تصميم به ابتكار و بيان و توصيف پديده ها در قالب ابزاري چون هنر مي گيرد بسيار جزء نگر مي شود. همين تفكر جزء نگر است كه ريشه و علت عقب ماندگي ابزاري چون سينما را در جزئيات آن مي بيند. زيرا از درك عاملي چون سياست گذاري هاي نادرست و توام با سوء نيت سينماي ايران بعنوان يك كليتِ حاكمِ فاسدْ غافل و عاجز است. اما بايد پرسيد كه آيا هيچ معلول جزء نگري هست كه قادر به درك علت/كليت مسلط بر خويش باشد؟ آيا ابعاد پاييني قادر به درك ابعاد بالاتر خواهند بود؟ درست مثل طول و عرض كه هيچ تصوري از حجم و فضا نمي توانند داشته باشند؛
آيا فساد و حماقت يك تهيه كننده/بازيگر پولدار، يا مثلا استيلاي سينماي مبتذل و تجاري بر بخشي از ساختار سينماي ايران خود يك معلول و بخشي از فرايندي پيچيده تر و مسموم تر نيست؟ آيا بازار فيلم هاي به اصطلاح هنري/جشنواره اي كه با اهدافي بسيار پليدانه تر توليد مي شوند در اين ساختار فاسدْ بازاري بي رونق است؟
و آيا از يك نخبه! انتظار مي رود كه فقط نخاله ها و پسمانده ها را ببيند و نشان بدهد يا دستگاه توليد نخاله را؟ و اگر كه اصولا چنين امكاني وجود ندارد آيا سكوت كردنْ بر انحراف و به بيراهه كشاندن اذهان خفته از طريق نمايش ناشيانه معلولات مفلس و بدبخت رجحان ندارد؟
اگر بخواهيم از بحث هاي زير بنايي دور بشويم و صرفا زيبايي شناسانه به فيلم نگاه كنيم باز هم همان مشكلات هميشگي در كار وجود دارند. و شايد كه حل معضلات و مشكلات تكنيكي ذره اي از بار ظاهر ساده انگارانه فيلم مي كاست. بازيگران "وقتي همه خوابيم" طبق معمول همه نا بازيگرند و تنها بازيگران حرفه اي فيلم يعني حسين محب اهري و مجيد مظفري نقش هايي بسيار حاشيه اي دارند. در حقيقت بازيگران نقش هاي اصلي فيلم براي اصابت به هدف/آسيبي خشابگذاري شده اند كه خود بخش بسيار كوچكي از آن هستند. نمود عيني اين طنز تراژيك را در پلان هايي مي توان ديد كه بازيگراني كه رل نا بازيگران و آفت هاي سينماي ايران را بازي مي كنند، بدليل سادگي و صداقت بيشتر و در حاشيه كار بيضايي قرار گرفتن، نقش خود را بسيار بهتر، پسنديده تر و شيرين تر از كاراكتر هاي اصلي فيلم يعني زن و مردي كه قرار است سر لوحه و اسطوره هنر و هنرمندي و بازيگري باشند ايفا مي كنند.
از طرف ديگر با اينكه بيضايي بعنوان يك اديب در سينما و تئاتر ايران شناخته شده است، گفتار فيلم هايش طبق روال هميشگي از گنگي و نارسايي رنج مي برد. نقيصه اي كه باز هم از سوي مدافعين او يك مزيت و پيچيدگي تلقي مي شود. از او انتظار مي رفت كه حداقل در اين فيلم، در اين سن و بحكم پختگي از ادبيات پخته تر، صحيح تر و غير مستقيم تري استفاده كند. هر چند كه بنظر مي رسد اين ضعف دو چندان هم شده است. آيا نبايد حاصل سالها كتاب خواني [ و اگر نگوييم كتاب بازي ] ، نشانه شناسي خواني [ و اگر نگوييم نشانه بازي ]، ادعاي چند لايه اي فكر كردن و هزار و يك عنصر تبليغي ديگر، چيزي بيش از اين باشد؟ چيزي بيشتر از اين گفتارهاي سطحي و بيروني كه از شدت عرياني به سر و صورت بيننده پرتاب مي شوند و روح هر عقل اندك سليمي را آزرده و زخمي مي كنند؟ دست آويز هايي كه از طريق آنها همين مدافعين سالهاست كه از بيضايي تافته اي جدا بافته ساخته اند و بر سر فيلمسازان بي ادعاي سر در نقاب خاك كشيده و يا منزوي زده اند.
- تمامي اين مسائل در نهايت بيضايي و طرفدارانش را در قالب همان مثال هميشگي اطلاعات و آگاهي قرار مي دهد. اطلاعاتي كه تبديل به آگاهي نشده است...
...امري كه به هر نو آموز تازه كاري اين هشدار را مي دهد كه خروارها كتاب خواندن تا زمانيكه تحت فرايند فرسايشي تجزيه تحليل و آناليز قرار نگيرد علاوه بر اينكه بازدهي نخواهد داشت آنها را در گرداب مغرورانه حاصل از توهم آگاهي كه همانا اطلاعات صرفا بر روي هم تلمبار شده باشد فرو خواهد برد.
نقيصه ديگري كه بلحاظ تكنيكي بر ساختار تمام آثار پيشين بيضايي غلبه داشته است عدم وجود دكوپاژ صحيح و در حقيقت عدم وجود رابطه صحيح ميان پلان هاي فيلم هاي اوست. در "وقتي همه خوابيم" سعي شده تا با تمهيدات دكوپاژي اين نقيصه جبران شود. اما همين تمهيدات آنقدر صورت افراطي به خود مي گيرند كه مثل بقيه عناصر فيلم از پرده تصوير بيرون مي زنند.
بعنوان مثال، فيلمسازان براي ايجاد تنوع و تنفس دادن به بيننده و همينطور ورود غير مستقيم به فضاي اصلي يك پلان، تصوير را از يك شيء شروع مي كنند و بعد با حركت دوربين يا تعويض فوكوس به ما وقع يا فضاي بين كاراكتر ها مي رسند. در فيلم از اين تكنيك يا تكنيك قديمي زوم سريع بر روي سوژه (كه در ميان اهالي سينما به زوم هندي معروف است) آنقدر به كرات استفاده شده است كه خود بخود اين شائبه در ذهن مخاطب حرفه اي بوجود مي آيد كه انگار فيلمساز بتازگي با اين تكنيك ها آشنا شده است. اما از طرف ديگر در خيلي از صحنه ها كه حركت نرم و روان دوربين يك الزام تلقي مي شود، لرزش آن ملموس و آشكار است.
از فيلم چنين بر مي آيد كه سازنده بدنبال ارائه روايتي اكسپرسيونيستي از طرح خود است و تكنيك هاي عريان مذكور هم بنظر در راستاي تقويت اين نوع روايت طرح ريزي شده اند. اما هيچكدام از اين ايده ها بعلت خلاء محتوايي فيلم به موفقيت نمي رسند. زيرا اصولا شعار "من خوبم تو بدي" نمي تواند اساس خوب و مناسبي براي طرح ريزي و بوجود آوردن محتواي يك فيلم باشد. و اين را طرفداران نسبي گراي بيضايي كه خود را عاري از هرگونه تعصب مي دانند بيش از هر كس ديگري درك مي كنند كه در سينما دنياي سياه و سفيد ها به سر آمده است و تبحر فيلمساز در ارائه صادقانه، عيني و باور پذيرانه و بدور از داوري پديده ها و انسانهاست.
زمانيكه يك شعار كليشه اي اساس و مبناي يك فيلم باشد به محتوا نمي توان رسيد و تمام تكنيك ها و تمهيدات تصويري صورت هاله اي را پيدا خواهند كرد كه گرداگرد هسته اي از خلاء و پوچي را احاطه كرده است.
چنين برداشتي از مفهوم و محتوا كار بيضايي را به ناچار به آنجا مي رساند كه در سكانس نهايي براي وضوح بخشيدن به بيان ناقص و مغشوش فيلم و بدليل فقدان عناصر كافي و پخته در جهت هدف اصلي –نمايش ويران شدن سينما بدست افراد پولدار!- در يك پيام سمبليك، زن خوش تيپ زيباروي كلاه هنري (نقش اصلي فيلم كه اينجا استعاره از خود سينماست!) را توسط سه گانگستر شرور عينك دودي (كه دشمنان اصلي سينما باشند!) سلاخي مي كند. نظاره گر اين فاجعه/صحنه مصنوعي هم جوانان نا بازيگرتري هستند كه از قضا رل معتاد و نسل فنا شده را بازي مي كنند. اما لباس هاي نو، سر و وضع مرتب، گيس هاي افشان، بازي هاي مصنوعي و از همه عريان تر چشم هاي بشاش و آينه وار آنها تمام اين نقشه هاي سمبليك را نقش بر آب مي كند.
و طبق روال هميشگي حاصل همه اين تلاشها منجر به اين مي شود كه بيضايي نتواند پا از مرزهاي چهارراه ولي عصر، تئاتر شهر، كتابفروشي و كافه و كلاه هنري و اصولا هر عنصر سطحي و بيروني ديگري كه جاي تفكر واقعي را گرفته است فراتر بگذارد. دنيايي كه با وجود ادعاي گستردگي به يك چهارراه و حواشي آن محدود است و قصد دارد براي رسيدن به آرمان خود - سانتي مانتاليسم - از بزرگراهي به نام روشنفكري عبور كند.
به بهانه انتشار ويژه نامه
"استاد مرتضي حنانه"
توسط مجله گزارش موسيقي

آخرين شماره مجله گزارش موسيقي اختصاص داشت به مردي از جنس آينده، روحي مستولي بر غني ترين ارزشهاي همه دورانها.
دست گرم و زندگي بخش آقايان سروش رياضي، امیر آهنگ هاشمی و دکتر مهرداد یزدان پناه(*) و ديگر رهروان عاشق و دلسوز را مي فشارم كه موجبات انتشار اين گنجينه ارزشمند را براي دوستداران و علاقمندان هنرمند عاليقدر مرحوم مرتضي حنانه فراهم ساختند. گنجينه اي بي نظير از آثار منتشر نشده استاد مرتضي حنانه بهمراه يك نسخه ارزشمند تصويري از آن بزرگوار كه براي علاقمندان و تشنگان ديدار حكم شربتي گوارا را در اين برهوت داشت.
بخصوص سه قطعه ارزشمند از موسيقي فيلم هزاردستان كه به سعي فرزند گرامي ايشان آقاي امير علي حنانه در اين ويژه نامه گنجانده شده است در آلبوم هزاردستان كه از سوي انتشارات ماهور منتشر گرديده وجود نداشت. به ياد دو مورد اجحافي كه در حق آن بزرگوار يكي پيش و ديگري پس از مرگ شد افتادم. اولي خود سريال كه در آن از بيش از سي درصد قطعات استفاده نشد و دوم انتشارات ماهور كه همان تعداد قطعات را هم منتشر نكرد و اينگونه بنظر مي رسد كه مبناي انتشار آثار بر اساس تناسب مجموع حجم آنها با حجم يك سي دي بوده است. از آنجا كه هزاردستان تقريبا آخرين اثر [ در حقيقت مجموعه آثار ] و حاصل و عصاره يك عمر تلاش فكري، تحقيقي و عملي آن مرحوم است و در پختگي كامل به تجسم و عينيت رسيده است، دو برخورد مذكور با چنين اثري، در برابر اذهان بيدار اجتماع امري صحيح و مسئوليت پذيرانه بنظر نمي رسد.
از آينده گفتم كه خود براستي مقدس ترين قبله گاه هر رهرو تنها و پيشرو ايست، و حنانه كه چه مستولي بود بر هر زمان.
لحظه، همزمان در دو ساحت متفاوت نمود پيدا مي كند. يكي بر تابعين خود و ديگري بر مستوليان بر خود. آنان كه بنده لحظه اند، دست و چشم و دهان به هر آنچه كه بر آنها امر شود دارند و آنها كه تجربه را از گذشته و افق را از آينده مي گيرند تاريخ سازانند و لاجرم مستوليان بر زمان. انسان در ابتداي مسير زندگي از درك كيفيات عاجز است و لذا بنده لحظه و هر آنچه كه بر او امر شود. و به تبع عقب نماندن از اتفاقات لحظه اي دغدغه اوست اما بتدريج كه پختگي حاصل مي شود – و اگر كه چنين شود – اخبار و امور لحظه اي در نظرش رنگ مي بازند و عصاره وماهيت واقعي پديده ها برايش در اولويت قرار مي گيرند.
مثال عيني آن در موسيقي رهرو ايست كه بتدريج از اسارت تبليغات و آثار تاريخ مصرف دار فاصله مي گيرد و و نفس يك موسيقي ارزشمند برايش اهمیت پیدا می کند. در چنين نظرگاهي ديگر زمان ساخت يك قطعه موسيقي و الزاما جديد بودن آن بمعني درست بودن آن تلقي نمي شود، و اين خود كيفيت است كه مد نظر قرار مي گيرد. و صد البته كه بين اين مشكل پسندي و پوسيدگي فاصله بسيار است. پوسيدگي ذهن همان عدم توانايي در تشخيص است و نه عقب افتادن از قافله بندگان نظام هاي توليد مصنوعات سليقه اي و سلايق مصنوعي. و در چنين زمانه اي كه هر آنچه كه به گوش مي رسد از جنس بلوا و غوغاست، نشنيدن يا كمتر شنيدن و در محالات درست شنيدن خود هنري سترگ محسوب مي شود. چيزي همتاي ارزش يك لحظه سكوت در ازدحامي مشوش كننده، شمعي در يك دنيا تاريكي...و در يك كلام توجه و تمركزي دوباره در گذشته اي غني و ناشناخته در برابر "حالي" كه از شدت فقدان آراي متكي بر نفس فاقد هر گونه عنصر قابل تعمق و عرضه ايست.
مردم مشتاقانه چنگ در سطحي ترين و سخيف ترين توليدات سرمايه داري مي زنند و بسان بازيگري ناشي افسوس به گذشته اي مي خورند كه نه شناختي از آن دارند و نه تاب تحمل لحظه اي جست و جو و موشكافي در آن را.
در مثالي عيني تر در كشور ما، گرايش دوباره مردم به سازهاي سنتي، اركستر هاي ايراني تك صدايي و آلات بدوي موسيقي، نشان از عقبگردي مرتجعانه به سوي نوعي از موسيقي دارد كه براي شنيدن آن نيازی به زحمت و تعمق نيست. برخي موسيقيدان هاي سنتي با بهره گيري از اين فضاي مسموم، موسيقي چند صدايي را موسيقي اي مادي، مبتذل و در دسترس، و موسيقي تك صدايي و بدوي را عرفاني و دور از دسترس تبليغ مي كنند. امري كه نشان از يك دشمني آشكارا و از روي كج فهمي و سستي با علم و دستاورد هاي آن، آنهم در قرن كنوني و دوران تثبيت و برتري پايه هاي موسيقي چند صدايي دارد. كمي آنطرف تر هم شيفتگان و بندگان بي چون و چرا، آثار قريب به اتفاق پيش پا افتاده و فاقد هويت سرمايه داري غرب را فلسفي، ايدئولوژيك و مملو از دغدغه هاي مدرن بشري مي پندارند و توصيف مي كنند. اين دو گرايش سرد و دل ناچسب ريشه در يك سوء برداشت اوليه يعني عدم توانايي در درك نفس موسيقي و علم دارند و ازين رو هم ناگزير و بطريقي باور نكردني در يك نقطه به هم رسيده، با هم جمع شده و به آشتي مي رسند. علم را بدرستي فهميدن و با مصنوعات و ابزارهاي تفريحي حاصل از تكنولوژي اشتباه نگرفتن، تعمق را بدرستي درك كردن و فاصله نهادن ميان آن و (بدويت و خرافه هاي نوين)، هر دو گوهرهايي هستند كه در باتلاق اذهان نا متكي بر تحليل ماهيت واقعي پديده ها گم مي شوند و قابل دسترسي نيستند. همان اذهان اسير در لحظه و تبليغات، كه گوش به فرمان امر از بالا فرموده دارند. اين از يكطرف سر در تحجر و از سوي ديگردل در گرو بي بند و باري داشتن، نشان از حلقه اي مفقوده يعني فقدان يك نقطه تعادل دارد. اما نه نقطه تعادلي ما بين تحجر و افسارگسيختگي، كه (در معني راستين تعادل) حد فاصلي ميان تعمق و نو گرايي:
موسيقي اركسترال و چند صدايي ايراني يعني موسيقي اي كه روح و محتوايش ايراني/بشري و نحوه ارائه اش نوين – از سازهاي اركستر سمفونيك گرفته تا طيف هاي مختلف اصوات الكترونيك - و ساختار كلي اش بسيار فكر شده و منسجم باشد.
چنين موسيقي اي در بعد سمفونيك و در مواردي الكترونيك خود و در بالا ترين حد كيفي اش توسط آهنگسازان ايراني پيش از اين عرضه شده است، اما هنوز در اذهان مردم به دلايلي كه در بالا گفته شد بصورت همان حلقه مفقوده باقي مانده است.
تركيبي بديع از اصالت و نو گرايي؛
كوهي استوار كه حنانه بي شك بر قله آن نشسته است؛

درين باب سخن بسيار است...اما در نظر من و پيرو آنچه كه فرض و مبنا قرار دادم حنانه فقط يك موسيقي نيست. فشردگي چگال ترين و پيچيده ترين دغدغه هاي روحي سكون ناپذير است كه بخشي از رسالت خود در قبال آينده بشري را در اصوات خلاصه كرده است. عصاره اي از رسالتي در آينده كه به زبان جبر امكانات زمان رمز نويسي شده است.
• بخشي از قطعه سكانس پاياني هزاردستان ساخته استاد مرتضي حنانه؛
* در همین مطلب نام آقای امیر علی حنانه (که صرفا نقش یکی از مصاحبه شوندگان را بعهده داشتند) به اشتباه بعنوان یکی از همیاران اصلی در انتشار ویژه نامه استاد حنانه ذکر شده بود که به همین خاطر مراتب عذر خواهی ام را نسبت به مجریان اصلی این مهم که نامشان در بالا ذکر شده اعلام می کنم.